چند روز است  فکری دور سرم می چرخد نمی گذارد تمرکز کنم..........کاهی دعوایمان می شود باهم .........برایش می گویم بار و بندیلت را جمع کن و برو من روزهایی سخت تر از این را هم گذراندم مرا از روزهای سخت اینده نترسان...............برایم می گوید تو هنوز با فرزندانت امتحان نشدی می خواهم تحملت را انجا هم بسنجم....... غصه هایم می آید جایی زیر گلویم. همان جا گیر می کند. دستانم سرد و بی حس می شوند. سرِ انگشتانم را می گویم. .....تمام بدنم می لرزد اشکم روی گونه ام می لغزد می ترسم انگار..............دوباره به این فکرها اجازه می دهم بگردند دور سرم.............. مستاصل می شوم سعی می کنم بیرون بریزمشان.............به داشته هایم نگاه می کنم به دینای دوست داشتنی ام به همسرم که نگاه نگرانش ارامم می کنددلم می آید بالا. به روزهای سخت بعد از پدرم فکر می کنم دوباره انرژی می گیرم و ادامه می دهم دلم وصل می شود به ریسمان محکم تری انگار...............منتظرم باز منتظر معجزه ام انگار...........چیزی که همیشه برایم واضح و آشکار بوده، معجزه های عجیب و غریب زندگی ام است. معجزه هایی هم از جنس خوب و هم از نوع بد که هر از گاهی عرض اندام می کنند...........من در بهت این اتفاق ها فقط نگاه می کردم و در درونم شاد بودم که هزار بار بهتر از آنچه شد که فکرش را می کردم.و بعد حس کردم نقش عروسک خیمه شب بازی ای را دارم که گرداننده اش ماهرانه او را به این طرف و آن طرف می برد تا یکی از زیباترین نمایش ها را اجرا کند.............

 پ.ن: سه شنبه این هفته تست سلامت جنین دارم........!