تولد امیر و همراه شدنش با فصل بهار برایم همرا بوده با یک نوع ذوق کودکانه.....مثل زمان بچگی که از نو شدنهای لباس و تمیزی خانه وتمام برای زندگی جدید همراه هست....خوشحالم که تولد یکی از فرزندانم در اولین روزهای سال است....دو سالگی امیر را دوست داشتم که همراه بود با تولدی از نوع ذوق های خواهرانه.....که شاید عکسها گویای ذوقی مادرانه و پدرانه هم باشد ....هر چند که من اون شب بغض های را قورت می دادم و لبانم بی اندازه می خندیدند.....

 

پسرم دو ساله شد....بهترین سالهای عمرش....تاثیر گذارترین. ...نمی دانم در این دو سال چه کردم و چه شد ولی خیلی سعی کردم که دلخوش باشم به لبخند ها و خوشی های بی امانش با دینا. ....

کلماتی که بر زبان می آورد و البته فوق العاده رسا و بلند ..مامان بابا یکتا نانا جیش  آب. ...شیر هست....با بابا بیشترین کلمه ای است که تکرار می کند...گاهی شبها با سوئیچ ماشین می خوابد و انگار دنیا رو بهش می دی وقتی موقع رانندگی تو بغل بابا بشینه و گاهی دست به فرمان ببره....کلا همانند سازی با پدر به طرز بی نهایت بارزی آغاز شده....و این موضوع بیشتر از هر کسی ذوق پدر را برای انگیزاند. ..

به امید روزی که دوباره بیایم و بتوانم بیشتر و بیشتر از هر لحظه بنویسم لحظه های که برگشتنی و دست نایافتنی. .. . ..هستند.....