احوالات این روزهای ما

صبح جمعه است و بچه ها خوابن........دلم می خواهد بیدارشان کنم............انگار لحظه هایم با انها معنا می گیرد وقتی نیستند و یا خوابن چیزی مهم کم دارم.........حتی نمی توانم بنویسم انگار عادت دارم که وقتی دارم می نویسم دستانم بنویسد مغزم فکر کند و کلامم شعر بخواند تا سرگرم بشوند .......بدون اینها لحظه هایم نمی گذرند انگار...........

دلم می خواهد جایی بشینم و فقط از امیر بگویم............امیر امیر امیرک این روزهای من! بچه که بودم این حرف مادرم را نمی فهمیدم که ادم همه بچه هاشو دوست داره.........ولی حالا خوب می فهمم............انگار هر کدامشان جوری خاص در دل جای می گیرن.....هر کدامشان یک گوشه از زندگی را برایت رنگی می کنند........هر کدامشان را جوری خاص می خواهی.......حالا این امیرِ عزیز دلم جوری در خانه دلم جا گرفته که لحظه ای تاب دوری اش را ندارم.............وقتی خودش را لوس می کند و یا این روزها که صورت نرمش را به صورتم می مالد و بوسه می زند بر گونه هایم ان هم با صدا.......انگار همه خوشی های عالم یکجا جمع می شوند در ان بوسه............!!!

تمام طول باردای از وقتی که توانستم پذیرم شرایطم را به خوبی گذشت....همراهی های فرزندانم به حدی بود که نفهمیدم چطور گذشت............اتفاقات زیادی برایم افتاد ولی همه اش در کنار امیر و دینا بی معنی بود...............ولی این روزها دلم می خواهد گاهی در کنار همه همدردی های اطرافیانم که نگرانن........نگران خودم بچه هایم و نگران بچه ای قرار است بخشی از اغوشم را تقدیمش کنم.........خودم هم برای خودم از سختی هایش حرف بزنم ......... واقعیت این است که من روزهای سختی را گذراندم روزهای سخت در کنار همه شیرینی های بی حدش................روزهایی که پسرم درد داشت و من نمی توانستم تمام شب بغلش کنم و تسکینش باشم............من در کنار همه گریه های پسرم گریه کردم وقتی دلش می خواست بغلش کنم ولی من نتوانستم همه اش را اجابت کنم.............من درد کشیدم وقتی پسرم دلش می خواست به گردش برود یا از سرسره ای بالا برود و من نتوانستم همراهش باشم.....وقتی داشتم از شیر می گرفتمش اگر چه در سکوت گذشت ولی دنیا برای تاریک بود.......دلم می خواست تمام مدت همراهشان باشم بازی کنم آب بازی کنم و ....ولی نشد. .....برای همه نوشته هایی که دلم می خواست برایشان بنویسم و نتوانستم.............خدا می داند که چقدر سعی کردم برای تک تک شان برای خودم و برای خانواده ام ولی می دانم باز کم است برای امانت داری از این نعمتهای خداوندی باز کم است...........تمام این مدت زمزمه های درونی ام ارامم می کرد و الان هم می کند ولی مدیریت بین کسانی که همه شان برایت عزیزن و دوست داشتنی ...........دلت می خواهد برای همه شان بهترین ها را بسازی سخت است.............امیر دوست داشتنی من.............نمی دانی چقدر این روزها احوالات تو برایم مهم است............تمام فکر و ذهنم یک طرف تو تنها یک طرف............که توی عزیز دلم تویی که باید اغوش تمام و کمال برای تو باشد چه می شوی.............شاید این روزها هم مثل زمان بارداری که زود و خوب گذشت بگذرد ولی نگرانی های مادرانه ام را چه می شود کرد............و از همه مهمتر اینده تو ست اینده ای که دلم می خواهد برایت بسازم ؛ اینده ای باشد همراه با رضایت............!

راستی امیر این روزها که دارم برای خواهرت اسم انتخاب می کنم به اسمت زیاد فکر می کنم دوستش دارم انگار...........امیر اسم عزیزترین کس من است...........گاهی بلند بلند برای خودم تکرارش می کنم دوستش دارم..........انگار بهترین اسمی است که می توانست برازنده ات باشد...............ٌٌٌٌ

/ 0 نظر / 20 بازدید