دو سال و یازده ماه

امیر...........امیر............امیر عزیز دل مادر

بلاخره تمام دلشوره هایم برای کلامت به پایان رسید، حالا دیگه تو هم تبدیل به پسر بلبل زبانی شدی که می توانی جمله ای بسازی و خواسته هایت را به زبان بیاوری.........البته دلنشین تر و دوست داشتنی تر از خیلی ها........کلمه و اصظلاجاتت را عاشقم.............از بودن و بوییدن و بوسیدنت هیچوقت سیراب نشده و نخواهم شد...........

پروسه پوشک هم تمام شد..........و تو پسرک نازم در استانه سه سالگی در خشکی روز و شب به سر می بری و من از این بابت خوشحالم.............ذوق کردنها و خوشحال بودن خودت هم نشان از رصایتت هست............

امیر من خصوصیت بارز تو در این سن مهربانی است...........وقتی که از بستنی خودت به یکتا می دهی، وقتی که در خیابان دستش را می گیری، وقتی که اصرار داری که اسباب بازی ات را شریک شوی............گاهی دلم نمی خواهد این چنین باشی...........دلم می خواهد حس پسرانه که بزنی و بگیری را در تو ببینم ولی هیچوقت ندیدم........تو با تمام کودکی ات تمام باید ها در ارتباط با یکتا را رعایت می کنی............مهربانی و دوست داشتن را به راحتی میتواد در چشمانت دید وقتی با دینا و یکتا در اتاق بازی می کنید و از سرسره بالا و پایین می روید و نقاشی می کشید............

دارم سعی میکنم خودم را برای همه گذشته ها ببخشم تا انرژی داشته باشم برای رفتارهای درست در اینده.............

باید قدر لجظه ها را دانست تو و بچه ها بهترین دوران عمرتان را دارید می گذرانید شاید زود دیر شود............باید دریابمشان............

 

 

/ 0 نظر / 12 بازدید