دو سال و هشت ماهگی

متولد بهارم دو سال و هشت ماه شدی، چند قدمی بیشتر تا تولد سه سالگی ات نمانده...........این روزها که به یکتا نگاه می کنم که در سن یک سال و چهار ماهگی است تمام وجودم پر از بغض می شود با خودم می گویم یعنی امیر اینقدر کوچک بود که من یکتا را بدنیا اوردم............حرفی ندارم بزنم پسرم فقط منو ببخش..........خوب بزرگ شو امیر ! شاید این وجدان درد از من کم شود...........بازی کردن و صدا کردنت را یا یکتا  و البته دینا دوست دارم خنده های از ته دلت را بیشتر.........ولی حس مادرانه هیچوقت تمامی ندارد وقتی شروع می کنم برایت بنویسم سراغم می اید و نمی گذارد که چیز دیگری بنویسم............

این روزها رشد کلامی ات به جمله دو کلمه ای رسیده........خودت خیلی سعی می کنی برای صحبت کردن، سعی و تلاشت کاملا واضح است و من با تفکیک هر کلمه متوجه منظورت می شوم هر چند که گاهی نامفهوم است........بعد از مسافرت پدر کمی وابسته تر شدی، این طور احساس می کنم دوری از من و البته یکی از خانواده در جمع برایت سخت است...هر چند که وجود دینا و حتی یکتا این حس امنیت را به تو برمی گرداند.....اگر چه باید در این سن نشانه های این چنین نداشته باشی ولی من این حست را بدیده منت می گذارم تو روزهای سختی را گذراندی از روزهایی که من باید می بودم و برای زایمان نبودم و از روزهای پر رفت و امدی که خانه را برایت امن نکرده بود و از بالا و پایین شدنهای فضای خانه که شادی را از فرزند کوچولوی من گرفت .........!! تو را در اغوشم خواهم گرفت و درر کنارم نگه خواهم داشت تا احساس امنیت را به کمال در تو ایجاد کنم  درست است کم و کاستی زیاد داشت ولی من هستم پسرم تا جایی که بتوانم در کنارت خواهم ماند! و تمام سعی ام را برای رشد بالغانه ات و برومندی ات خواهم کرد!

/ 1 نظر / 21 بازدید
سعیده

سلام. خوشحالم که دوباره داری می نویسی.