هفته بیست و ششم

اکنون وزن کودک شما کمی کمتر از 900 گرم و طول بدن او از سر تا پاشنه پا حدود 35.5 سانتی متر است. عصبهای گوش او در حال تکامل هستند که در نتیجه به صداهای مختلف بهتر پاسخ می دهد. ریه های او در حال رشد هستند و او با نفسهای کوچکش مقادیر کمی از مایع آمنیوتیک را تنفس می کند. این تمرین برای تولد او و هنگامی که می خواهد برای اولین بار با هوا تنفس کند بسیار مفید است.

خداحافظی از کتابخانه تخصصی تاریخ

وارد اتاقم شدم اولین چیزی که به چشمم خورد نوشته هایی بود که سالها قبل خودم به دیوار نصب کرده بودم، با گل کوچکی که ان روز از باغچه چیده بودم...نوشته بودم:کتابخانه باب دانایی است،دانایی توانایی است ،توانایی برای کسب موفقیت، سعادت و افتخار........! یک دلم می خواست جای جای کتابخانه را به دقت ببیند تا تمام خاطراتش را زنده کند یک دلم می خواست بدون نگاه و یاد اوری بگذرد، سخت بود ولی اولی را انتخاب کردم ...میزم حالا از ان کس دیگری شده بود برای اینکه لوازمم را بردارم لازم بود اجازه بگیرم...کارمند جدید انگار متوجه دلبستگی ام شد بلند شد و با گفتن اینکه راحت باشید اتاق را به یار چند ساله سپرد و بیرون رفت.......وسایلم را جمع کردم به کتابها نگاه کردم چقدر کتاب جدید! که  با نظمی که کارمند جدید زحمتش را کشیده بود چیده شده بود و من انگار که فرزندانم را به کسی امن سپردم خوشحال بودم از بودنش...اولین کتاب که روی میز بود را نگاه کردم زندگینامه جلال ال احمد بود یادم امد که فصل به فصل می رفتم سراغ موضوعی و بیشترشان را می خواندم یک دوره ای هم افتاده بودم دنبال زندگینامه ها.....جلال ال احمد، دانشور، شریعتی، مطهری، رضا شاه، محمدرضا شاه، امین پور، ابراهیمی، دکتر حسابی و........کلی از نویسنده های دیگر که نوشته هایشان را می خواندم بعضی از زندگینامه ها را هم فقط عکسهای اخر کتاب را می دیدم..........اخ یادش  بخیر پرسه زدن ها و جستن بین کتابهایی که در ظاهر هیچکدام مورد علاقه ات نیستد ولی وقتی واردشان می شوی دلت ضعف می رود تک تکشان را بخوانی..........همیشه کتاب نخوانده روی میزم چشمک می زد با ولع کارهای روزانه ام را می کردم تا راهی و جایی پیدا کنم که کتاب مورد علاقه ام را بخوانم............یک دوره ای بیشتر کتابهای ادبیات کلاسیک جهان را خواندم بعد رفتم سراغ کتابها با موضوع زنان........دوره ای شروع کردم همان کتابهای دوره قاجار و مشروطه و پهلوی اول و دوم را برای کسب اگاهی بخوانم ولی لذت هم همراهش شد....دوره ای زندگینامه امامان و پیامبران توجهم را جل کرد...........دوره دانشگاهم بیشتر دانشنامه ها و فرهنگها............! می شود تصور کرد وقتی قسمت اعظم عمر یک کتابخانه بزرگ را فهرستنویسی کنی چقدر می توانی کتاب ورق بزنی و در حسرت خواندن تک تک شان بمانی اگر نمی خواندمشان ولی مشخصاتشان همیشه یادم می ماند........... دیگر فرصت نیست برایم سخت بود ولی تصمیم را گرفته بودم امده بودم خداحافظی کنم از جایی که تقریبا 8 سال از عمرم را هر چند گاهی خیلی کمرنگ با ان پر کرده بودم.........حالا هدفی والاتر داشتم فرزند پروری و کسب علم ...........بیشتر جاهای کتابخانه را دیدم باورم نمی شد این بغض بود که نمی گذاشت با همکاران حرف بزنم بلاخره وقتی به اتاق مجلات رفتم و برای اخرین بار سری روزنامه اطلاعات  ان هم سال 1301 را دیدم ترکید...........چقدر دوست داشتم دیدن مجلات قدیمی را.......زمانی چقدر برای مرتب کردنشان زحمت کشیدم.........بغض می امد ولی تردید جایی نداشت انگار که وظیفه فرزند پروری ام جایی بالاتر از این همه علاقه را پر کرده بود........می دانستم  با توجه به شرایطم ماندنم نه برای کتابخانه مفید است  نه برای خودم، که اگر روزی قرار باشد که با داشتن وظایف جدیدی که دارم کاری را برای کسب انرژی و برای دل خودم انتخاب کنم حتما کسب دانش است!............بیشتر جاهای کتابخانه را با دل و جان دیدم و در پایان به اتاق رئیس رسیدم رئیسی که خودش به تنهایی برایم اموختنی داشت چه برسد که بخواهد پدرانه اموزش هم بدهد........برایم قابل احترام بود همیشه و دوست داشتنی...........احساس کردم زیاد نمی توانم صحبت کنم شاید در صدایم لرزشی پیدا شود ولی لازم بود تشکر کنم از او به خاطر تمامی همراهی هایی که این یکی دو سال اخیر با من داشت ........تمام مسیری که داشتم به درب خروجی می رسیدم صدایش در گوشم تکرار می شد که چند بار گفت: هر چند سال دیگه هر وقت دیگه اگه خواستی برگردی و من زنده بودم برگرد جای شما هیچوقت پر نمی شه موفق و موید باشید! مسیری که سوار ماشین شدم اشک تمام صورتم را گرفته بود جمله دیگری را که روی دیوار اتاقم بود با خودم تکرار کردم تا ارام شوم  هر جا که باشید همان جا نقطه اغاز است تلاش بیشتر شما سازنده ی فردای متفاوت شماست...........به امید فردای بهتر!

/ 5 نظر / 4 بازدید
جاودانگی(مامان آراز)

با این وداع قشنگ اشک من هم سرازیر شد برقرار باشی شیوا جان و همیشه تاریخ زندگیت اینگونه پربار

م

شيوا جون دلم خيلي گرفت. اصلا نميدونستم ميخواي كارت رو رها كني. با خوندن متنت دلم گرفت خيلي زيبا احساست رو بيان كرده بودي. ولي به قول خودت فرزند پروري واجب تر از كاره. اميدوارم موفق باشي در اين امر خطير مثل بار اولي كه موفق بودي و همچنان هم هستي

مهرناز

شيوا جان پيام قبل رو من نوشته بودم اما اسمم كامل نيفتاده بود

lمامان شنتیا

شیوا جان امیدوارم که اینروزها بهتر باشی. در مورد سلامتی پسر کوچولوت نگران نباش و نزار افکار منفی از پا درت بیارن. به تقدیر خداوند ایمان داشته باش. در ضمن بیشتر وقتها من نمی تونم توی وبلاگ دینا کامنت بزارم. نمی دونم چرا. شاید به خاطر سرعت پایین اینترنت من باشه. خوایتم بدونی که می خونمت حتی اگه نتونم برات پیغامی بزارم. می بوسمتون هم تو هم دینا و هم پیر کوچولو رو. [لبخند]

سکوت

be salamati ishala ye nini topolo khoshgel o saaalem biari mamani[قلب]